دیدی اونم رفت
اگه میدونستی یه روزی میری چرا روزها رو تا اینجا کشوندی
مـیروم خـسـته و افـسرده وزار
سوی منزگه ویـرانه ی خویش
بــه خـدا می بـرم از شـهر شما
دل شوریده ودیـوانه ی خویش
میبرم تا كه در آن نقطه ی دور
شـستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لكه ی عشق
زیـن همـه خواهـش بـی جا تباه
می بــرم تـا ز تـو دورش سـازم
زتو ،ای جــلوه ی امــید مـحال
مـی بــرم زنده بـگورش سـازم
تـا از این پــس نكند یاد وصال
ناله می لرزد ،می رقصد اشك
آه،بگذار بگریزم من
ازتو ، ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به كه بپرهیزم من
بخدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد واز شاخم چید
شعله ی آه شدم ،صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ،خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریادو شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ وشیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها دیروزها
دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشق من نیمه شب
گل به روی گور نمناکم نهد
بعد من ناگه به یکسو میروند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزد
روی کاغذ ها ودفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر ایینه میماند بجای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم ازخویش ومیمانم ز خویش
هر چه بر جامانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دورو پنهان میشود
میشتابد از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو درذ انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
میفشارد خاک دامنگیر خاک
بی تودور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام میماند به راه
فارغ از افسانه های نام وننگ
فروغ فرخزاد

یک شبی مجنون نمازش راشکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
آن دم که با تو باشم
محنت و غم سراید
وآن شب که بی تو باشم
جانم ز تن براید
پیش تو سر نهادم
ای فتنه ی دل و جان
دارد شکایت ای گل
دل بی نهایت از تو
اما به لب نیارم
هرگز شکایت از تو
افتد زپرده بیرون
راز نهفته اخر
دل پر شکایت از غم
لب پر حکایت از تو 

ب
به سوی ما گذار مردم دنیا نمی افتد
کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمی افتد
منم مرغی که جز در خلوت شبها نمینالد
منم اشکی که جز بر دامن دلها نی افتد
ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم
نگاه من به چشم ان سهی بالا نمی افتد
به پای گلبنی جان داده ام اما نمیدانم
که می افتد به خاکم سایه گل یا نمی افتد

زني از خانه خويش بيرون رفت وديد سه پيرمرد با ريش هاي سفيدبلند در حياط خانه اش نشسته اند
او انان را به جا نياورد پس گفت:گمان نميكنم كه شما را بشناسم
اما به نظر ميرسد كه شما گرسنه هستيد. به درون خانه بياييد و غذايي بخوريد.آنان در پاسخ گفتند:
ايا شوهر شما نيز در خانه هستند؟؟آن زن پاسخ داد: نه اودر خارج از خانه است
آنان اظهار داشتند : پس ما نميتوانيم وارد خانه شما شويم..
اوايل شامگاه وقتي كه شوهر آن زن به خانه بازگشت همسرش آنچه را اتفاق افتاده بود برايش تعريف
كرد . شوهر گفت : برو به آنان بگو كه من به خانه بازگشته ام و از آنان دعوت كن كه بيايند .
آن زن به حياط رفت و از آنان خواست تا براي صرف غذا به درون خانه بروند ان سه مرد در
پاسخ گفتند : ما با يكديگر وارد خانه نميشويم زن علت جويا شد . يكي از مردان در حالي كه
انگشتش را بسوي ديگري دراز كرده بود گفت : نام او(( ثروت)) است و آن يكي(( موفقيت))
نام دارد و من هم ((عشق ))هستم او سپس افزود : حال به درون خانه برو و موضوع را با
همسرت در ميان بگذار تا معلوم شود كداميك از ما را ميخواهيد كه به خانه تان بياييم آن زن
به درون خانه رفت و ماجرا را تعريف كرد ..
شوهر كه به هيجان امده بود اظهار داشت : جالب است حال كه چنين است بگذار تا ثروت
را به خانه دعوت كنيم . تا اوبيايد و خانه مان را از ثروت انباشته گرداند اما زن
موافق نبود و گفت: بگذار موفقيت را به خانمان راه بدهيم در اين موقع دختر نوجوانشان
كه از گوشه اتاق اين گفتگو را ميشنيد جلورفت وبه عنوان پيشنهاد
گفت: ((آيا بهتر نخواهد شد كه از عشق بخواهيم به درون خانه مان بيايد و محيت خانه را
از مهر و محبت انباشته سازد؟؟)) شوهر به زنش گفت : حال كه اينطور است
بگذار به حرف دخترمان عمل كنيم پس به حياط برو واز عشق بخواه كه به درون بيايد
و مهمان ما باشد آن زن د.باره بيرون رفت و پرسيد :
كدام يك از شما سه نفر عشق است ؟؟
به درون بيا و مهمان ما باش پيرمردي كه نامش عشق بود از جاي برخاست
و به سوي خانه رفت اما آن دو نفر ديگر نيزبدنبال او راه افتادند
آن زن به ثروت و موفقيت گفت من فقط از عشق دعوت كردم شما دونفر چرا راه افتاديد
آن مردان پير در پاسخ گفتند : اگر شما ثروت يا موفقيت را به اندرون فرا خوانده ايد
دو نفر ديگر در بيرون از خانه ميماندند اما چون عشق را به درون دعوت كرده ايد
هر جا كه او برود ما نيز با او ميرويم((هرجا كه عشق باشد ثروت و موفقيت
هم خواهد بود))
عـشق و شهوت زاده یک مادرند
هــردوعصیان پیشه و رسوا گرند
دل سـرای عشق ولب جای هوس
بی هوس عشق است در بند قفس
ای بــــسا شـبـــها که لیـلی خـفتـه
در آغــوش مــجـنـــون بـی صــــدا
شـایـداز لبـهای شـیرین هم دوصـد
بــر لــب فـرهـاد عاشـق بوسـه زد
عـشق ورزی را هـوسـبازی مخوان هــرچـه میخـواهی در آغوشـش بمان
عشـق و شــهوت را جـدا کردن چرا؟
عـــاشـقــی را بـی صـفا کـردن چرا؟
چــون به جـمع عاشقان گشتی قرین
تـن بـده بر بوســه هــای آتــشــــین
میرم از شهر تو با یه کوله بار خاطره
دل من مونده پیشت گر چه باهام مسافره
توی هر گوشه شهر دارم از عشق تو یادی
میسوزونه منو یاد دلی که به من ندادی
خودت میدونی میدونم دلیل رفتن چی بود اما میتونستی نری چرا میگی
قسمت نبود
اگه قسمت نبود چرا تو موندی
خدا چرا مارو بهم رسوندی
اگه میدونستی یه روزی میری
چرا روزها رو تا اینجا کشوندی
چی بودم چی شدم به خاطر تو ولی پشت دلم رو خالی کردی
حالا اسمت میاد گریم میگیره نمیدونی که با دلم چه کردی
اگه در حق تو خوبی نکردم بدون که خالی بود دستای سردم ولی من
در عوض هر چی که بودم با احساسات تو بازی نکردم
اگر چه میدونم دوسم نداری به هر در میزنم تنهام نذاری
اگر پای کسی هم در میونه بذار اسمت اقلا روم بمونه
دم اخر بذار دست توی دستام بذار بهت بگم دردم چی بوده
فقط لطفی کنو حرفامو بشنو
شاید دیگه نگی قسمت نبوده
اگه تصمیم رفتن رو گرفتی ببخش اگه پشیمونت نکردم
اره من واسه تو کم بودم اما با احساسات تو بازی نکردم
| Design By : Pars Skin |






